#پایان_تلخ_پارت_247
_من حرف بدی زدم ؟؟ نه تو بگو ... کجای حرفم بد بود؟؟
این بار راحت خندید و گفت :
_چاییتو بخور زبون دراز ...
لبخندی زدم و فنجونمو برداشتم ... اونم فنجونشو برداشت و هر دو مشغول خوردن شدیم ... چاییم که تموم شد اشاره ای به گارسون کردم ... از همون فاصله سری به نشونه اطاعت خم کرد و وارد قسمت مخصوص شد ... عسل با تعجب فنجونشو روی میز گذاشت و نگام کرد ... با لبخند چشمکی بهش زدم و چیزی نگفتم ... گارسون با سفارشم نزدیک شد ... به عسل نگاه کردم ... با لبخند به گارسون و بعد به من نگاه کرد ...
شونه ای بالا انداختم ... گارسون کیک رو گذاشت روی میز ... دو تا پیش دستی بلوری با کارد و چنگال کنار کیک گذاشت ... چاقوی بزرگ تزئین شده رو با احترام گرفت سمتم که به عسل اشاره کردم ... منظورمو گرفت و چاقو رو گرفت سمت عسل ... عسل چاقو رو گرفت و همچنان با لبخند نگام می کرد ... رو به گارسون گفتم :
_ممنون ...
گارسون با گفتن :
_خواهش می کنم ...
ازمون دور شد ... وقتی دیدم بی حرکته به کیک اشاره کردم و گفتم :
_ببُرش دیگه ...
با لبخند گفت :
_دیوونه شوخی کردم ...
اخم تصنعی کردم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com