#پایان_تلخ_پارت_246
_اونجای آدم دروغگو ...
بلند خندیدم ... گارسون با سینی چایی نزدیک شد و فنجونای خوشرنگ چایی رو ، روبرومون چید ، ازمون که دور شد عسل با چشمک گفت :
_حالا به چیِ من فکر می کردی که اینجوری نیشت باز بود؟؟؟
خندمو کنترل کردم ... لبمو با زبون تر کردم و شیطون گفتم :
_مردونه بود ...
چشماش گشاد شد و ابروهاش پرید بالا ... خندیدم که با گونه های سرخ شده از خجالت سرشو پایین انداخت و گفت :
_خیلی کثیفی امیرحسین ...
حرفش شدت خندمو بیشتر کرد ... همونجوری که خودمو با شک برانداز می کردم گفتم :
_اِی بابا ... همین یه ساعت پیش حموم بودم که !!
با خجالت خندید و گفت :
_با نمک منظورم این بود که خیلی بی ادبی !!!
ابروهامو بالا انداختم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com