#پایان_تلخ_پارت_245

_من شیرینی می خوام ... اونم همین حالا !!

تک خنده ای کردم و گفتم :

_باشه بابا نخورده ... کجا ببینمت ؟؟

_همون چایخونه که دفعه آخر رفتیم ...

_یه ساعت دیگه اونجام !!

_می بیــــنمت ...

_فعلا ...

*

پشت میز منتظرش نشسته بودم و نگاهمو به اطراف می چرخوندم ... یه چایخونه کاملا امروزی و شیک ... من نمی دونم این دختر همچین جاهاییو از کجا پیدا می کرد ... با فکر بهش ناخودآگاه لبم به لبخندی باز شد ... صداشو نزدیک گوشم شنیدم :

_به کی فکر می کردی که اینجوری لبخند می زدی ؟؟

صادقانه گفتم :

_تو ...

از پشت سرم فاصله گرفت و روبروم قرار گرفت ... با خنده نشست روی صندلی و گفت :

romangram.com | @romangram_com