#پایان_تلخ_پارت_242


امیرحسین توی عکس کلی با امیرحسین واقعی فرق می کرد ... توی عکس فقط یه کاپشن چرم مشکی تنم بود و یه شلوار لی زخمی که زیپشو تا نصفه باز گذاشته بودم ...

یه دستم به لبه شلوارم بود و کمی کشیده بودمش پایین که زیر شکمم پیدا شده بود ... و من چقدر اون روز معذب بودم از اینکه با این ژست جلوی دوربینی قرار گرفتم که عکاسش ملیکا بود ... انگشت شست اون یکی دستمم روی لبم بود و با چشمای خمار توی دوربین نگاه می کردم ... موهام با اون حالت بهم ریخته که کارِ دست ملیکا بود صورتمو جذاب تر کرده بود ... و من برای اولین بار با غرور لبخندی زدم و به چهرم توی عکس نگاه کردم ...

عسل جیغی زد و به عکس توی دستش نگاه کرد ... گرفتش سمتم و با لبخند بزرگی گفت :

_امیرحسین اینو ببین ... محشره !!

عکسو ازش گرفتم و نگاش کردم ... عکس از شکمم به بالا بود ... با بالاتنه ب.ر.ه.ن.ه و موهای خیس ... چون عادت نداشتم هیچوقت موهای بدنمو بزنم ، بدنم زیاد مو نداشت ... اما ملیکا تاکید کرده بود باید بزنم ... عسل که همه عکسا رو از نظر گذرونده بود با ذوق انگشتای کشیده دستشو توی هم حلقه کرد و گفت :

_امیرحسین من مطمئنم تو انتخاب میشی ...

پوزخندی زدم و عکسای روی میزو برداشتم و مرتب توی پاکت گذاشتم ... قیافش آویزون شد و گفت :

_همش میزنی تو ذوق آدم ... خب یکم امید داشته باش...

پاکتو روی میز گذاشتم و با اخم نگاش کردم و گفتم :

_امید ؟؟

پوزخندی زدم و گفتم :

_به کی ؟؟


romangram.com | @romangram_com