#پایان_تلخ_پارت_243

ناباور نگام کرد و با بهت گفت :

_امیرحسین ؟؟

نگامو ازش گرفتم و حرفی نزدم ... فنجون چاییمو برداشتم و آروم مشغول خوردنش شدم ... دستاشو دور فنجون حلقه کرد و گفت :

_حداقل خودتو باور کن ...

سرمو تکون دادم و با لبخند نگاش کردم و گفتم :

_این شد یه چیزی ...

دلخور نگام کرد و بعد نگاشو به فنجونش دوخت ... بی خیال مشغول خوردن بقیه چاییم شدم ... دیگه حتی خدا رو نداشتم که بگم خدایا خودت کمک کن ... و فقط تونستم به خودم دلگرمی بدم :

_تو انتخاب میشی امیر ...

*

صدای آلارم زنگ گوشیم خوابو از سرم پروند ... با چشمای بسته دستمو کنار بالشم کشیدم ... گوشیو که لمس کردم چنگش زدم و بدون اینکه چشمامو باز کنم دکمه ای که حدس می زدم دکمه سبز باشه فشردم و گوشیو در گوشم گذاشتم که صدای شاد عسل توی گوشی پیچید :

_تبریــــک ...

خواب آلود گفتم :

_چی شده ؟؟

romangram.com | @romangram_com