#پایان_تلخ_پارت_241

_خوبه ...

رو به من گفت :

_با ملیکا برو ...

و رو به عسل گفت :

_می خوام توی انتخاب کمکم کنی ...

عسل با لبخند سری به نشونه باشه تکون داد و نگاه طولانی ای به من انداخت و همراه شادی ازمون دور شد... ملیکا دستشو دور بازوم حلقه کرد و گفت :

_بزن بریم آقا خوشگله که حسابی کار داریم ...

نتونستم دستشو که به بازوم چسبیده بود تحمل کنم ... خودمو کمی کشیدم کنار و با اخم بازومو از دستش خارج کردم ... به روی خودش نیورد و به طرف یه در مشکی ساده که کنار سالن بود راه افتاد ...

*

عکس دیگه ای که سایزش حدودا ده در بیست بود رو گرفت سمتم و با ذوق گفت :

_وای امیرحسین اینو ببین ...

عکسو از دستش گرفتم و به امیرحسین توی عکس نگاه کردم ... با شک با خودم گفتم :

_این منم ؟؟

romangram.com | @romangram_com