#پایان_تلخ_پارت_240


عسل لبخند بزرگی زد و چرخید سمتم ... در حالیکه نگاش به من بود به شادی گفت :

_ایشونم امیرحسین که بهتون معرفیش کرده بودم ...

شادی ابرویی بالا انداخت و با لبخند از نوک انگشت پام تا فرق سرمو با دقت برانداز کرد ... لبخندش پررنگ تر شد و نزدیکم شد ... دست سفید نسبتا چروکشو بالا اورد و با پشت انگشت اشاره و انگشت وسطش گونمو نوازش کرد... ناخودآگاه سرمو با اخم کشیدم عقب که خندید و گفت :

_باید بگم خوب چیزی تور کردی ...

بدون اینکه رفتارمو به رو بیاره کف دستشو روی سینم گذاشت و در حالیکه نگاش به بدنم بود گفت:

_فقط باید روی بدنت کار کنی !!!

با اخم دستامو توی جیبام مشت کرده بودم ... حس خوبی از لمس بدنم توسط این زن نداشتم ... اما نمی تونستم با یه رفتار نسنجیده همه چیو خراب کنم ... شادی زنی حدودا چهل ساله بود که با کمک آرایش جوونتر از سنش می زد ... پوست سفیدی داشت و لنز آبی تو چشمش جذابش کرده بود ... موهاش کوتاه و ل*خ*ت بود به رنگ شرابی ... اندام لاغر ولی پُری داشت که توی لباساش جلوه خوبی پیدا کرده بود ...

دستش که از روی سینم تا روی شکمم به آرومی کشیده شد پایین و بعد از بدنم جدا شد باعث شد نفس عمیقی بکشم ... به ملیکا نگاه کرد و گفت :

_میدونی که باید چیکار کنی ؟!

ملیکا با لبخند گفت :

_الـــــبته ...

شادی لبخندی زد و زیر لب گفت :


romangram.com | @romangram_com