#پایان_تلخ_پارت_239
_ایشونم امیر حسین که می گفتم ...
دختر با لبخند براندازم کرد و با ذوق گفت :
_وای چه خوشتیپی شما ...
عسل خندید ... ابرویی بالا انداختم و چیزی نگفتم ... دستشو دراز کرد سمتم و گفت :
_من ملیکام ...
اون موقعا که خدا رو داشتم دست دادن با نامحرم برام عیب بود ... اما حالا برام مهم نبود ... دستمو پیش بردم و دستای ظریفشو بین دستام فشردم ... سری به نشونه خوشبختم تکون دادم که دستشو پس کشید و کنار رفت ... با لبخند گفت :
_بفرمائید ...
عسل داخل شد و پشت سرش منم رفتم داخل ... ملیکا درو بست و پشت سرمون راه افتاد ... از راهرو گذشتیم و به یه سالن تقریبا شلوغ رسیدیم ... سالن پر بود از ابزار نور پردازی و دوربینای پیشرفته ... سالن ساده ولی شیکی بود ... موزیک ملایمی در حال پخش بود ... دختر و پسرای جوون که مشغول کارشون بودن با دیدن ما سراشون چرخید سمتمون ...
یه خانوم میانسال که داشت با عکاسی که از یه دختر عکس می انداخت صحبت می کرد با نگاه بقیه توجهش سمت ما جلب شد ... نگاش چرخید سمتمون ... با دیدن عسل رو به عکاس چیزی گفت و نزدیکمون شد ... عسل هم جلوتر رفت و خانومه با دیدنش با لبخند دستاشو به دو طرف باز کرد و عسل توی آغوشش جا گرفت ...
از هم جدا شدن و عسل با لبخند گفت :
_دیر که نکردیم شادی جون ؟؟؟
خانومه که فهمیدم اسمش شادیِ خندید و گفت :
_نه عزیزم ... مثل همیشه به موقع ...
romangram.com | @romangram_com