#پایان_تلخ_پارت_238
و جلوتر از من راه افتاد ... پشت سرش رفتم ، وارد یکی از قسمتای در شیشه ای متحرک شد بلافاصله پشت سرش قرار گرفتم ... در شیشه ای چرخید ، مقابل ورودی ساختمون که قرار گرفتیم از در شیشه ای خارج شدیم ... رفت سمت آسانسور ، کنار آسانسور پله ها قرار داشتن ...
جلوی آسانسور که رسیدیم بر خلاف تصورم از پله ها رفت بالا ... برگشت سمتم و با خنده گفت :
_از پله ها بیا تنبل خان ...
لبخندی زدم و پشت سرش از پله ها بالا رفتم ... به سالن طبقه دوم که رسیدیم رفت سمت یه در چوبی قهوه ای رنگ ... جلوی در ایستاد و زنگ رو فشرد ... کنارش ایستادم ... خریدارانه نگام کرد و با چشمک گفت :
_خوشتیپ شدیا ...
دستی به پشت موهام کشیدم و با لبخند کجی گفتم :
_بودم ...
خندید ... در باز شد و دختر ریزه میزه ای پشت در ظاهر شد ... با نیش باز گفت :
_خوش اومدی عسل جونم ...
عسل با لبخند جلو رفت و دخترو بغل کرد ... از هم جدا شدن و عسل گفت :
_مرسی عزیزم ...
و کنار ایستاد و نگاهی به من انداخت و رو به دختر گفت :
romangram.com | @romangram_com