#پایان_تلخ_پارت_228
خونم به جوش اومد ... خودم می دونستم این حق عرشیا بوده که با زنش باشه اما مرگ مونا منطقمو از کار انداخته بود ... با حرص از جا بلند شدم و هجوم بردم سمتش ... یقشو بین دستام گرفتم و داد زدم :
_تو یه آدم پستی ... عوضی ، چطور دلت اومد با اون دختر این کارو بکنی !؟
پوزخندی زد و گفت :
_وقتی چاقو رو تو قبلش دیدم به یه چیز فکر کردم ... که چرا این چاقوی جیبی ؟! اما بعد فهمیدم با چاقوی کسی که دوستش داشت خودشو کشت ... می دونی از کجا فهمیدم ؟! وقتی رفتم دنبالش دیدمت که با عصبانیت از سرویس زدی بیرون ...
یقشو ول کردم و با حالی خراب به عقب قدم برداشتم ... با صدای گرفته گفت :
_اونقدر پست نبودم اگر می فهمیدم دلش با من نیست بزور به عقد خودم درش بیارم ...
نمی خواستم بشنوم ... با شدت دستامو توی موهام فرو کردم و کشیدم ... مونای من بخاطر از دست دادن ب.ا.ک.ر.گ.ی.ش به دست شوهر قانونی و شرعیش خودشو کشته بود ... برای بدست اوردن من حاضر بود گ*ن*ا*ه کنه ولی من چیکار کردم ؟! چرا حاضر نشدم با عرشیا همکاری کنم ؟! چرا فقط به خودم فکر کردم ؟؟ اگه منم می شدم یکی مثل عرشیا الان مونا رو داشتم ... به ذهنم فشار اوردم تا اون شبو به یاد بیارم ... وقتی توی سرویس بودیم حس کردم یه چیزی از جیبم بیرون افتاد اما اهمیت ندادم ... یعنی اون لحظه به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که ببینم چی از جیبم افتاد ... لعنت به من !!!
چرخیدم و دویدم سمت ماشین سروش ... سروش به در ماشینش تکیه داده بود ... با دیدنم تو اون حال نگران نزدیکم شد و گفت :
_امیر ؟؟؟ چی شده ؟؟
در حالکیه نفس نفس می زدم گفتم :
_می خوام تنها باشم ...
سرشو به نشونه باشه تکون داد و گفت :
romangram.com | @romangram_com