#پایان_تلخ_پارت_227
_نمی خوای بگیریش ؟!
به دستش نگاه کردم ... چاقوی کف دستش بهم دهن کجی می کرد ... با دستای سرد و لرزونم چاقو رو از توی دستش برداشتم و نگاش کردم ... دیگه اون حس قوی رو نسبت بهش نداشتم ... " چاقوی من ... از توی جعبه درش اورد ... صدای جیغ " عرشیا گفت :
_وقتی رسیدم بالاسرش تموم لباساش پر خون بود ... خون بود که اطرافشو پوشونده بود ... و این چاقو ... درست توی قلبش فرو رفته بود ... ( رفتم بالا سرش ... چاقو توی قبلش بود ... لباس عروسش پر خون بود ) روحیه مونا لطیف تر از اونی بود که بخوام بگم این چاقو متعلق به خودشه ... اونجا بود که شب عروسیمونو به یاد اوردم ... گفت می رم دستامو بشورم ... رفت ، وقتی دیدم دیر کرد دنبالش رفتم ... توی سرویس بهداشتی ایستاده بود و گریه می کرد ... رفتم نزدیکش ... خیره به دستش بود ... به دستش نگاه کردم و این چاقو رو تو دستاش دیدم ... گریه هاش ذهنمو منحرف کرد از اینکه بپرسم این چیه دستت ؟ دلیل گریشو پرسیدم ... گفت بعدا برام تعریف می کنه ... حالش که بهتر شد رفتیم بیرون ... آروم بود نه حرفی می زد نه حتی لبخندی ... عاشقش نبودم اما دوستش داشتم ... شنیده بودم موقع عقد خدا مهر دختر و پسرو به دل هم میندازه و باورم شده بود ... شب عروسیم بود ... خوشحالی خواهرم و پدرم خوشحالی منم بود ... اونقدر که یادم رفت مونا رو تو چه حالی دیدم ... مراسم که تموم شد مثل همه عروس دامادا راهی خونمون شدیم ... بدون هیچ حرفی رفت سمت اتاق مشترکمون ... با خودم فکر کردم راهشو بلدم ، می دونم چطور آرومش کنم... دنبالش رفتم موهاشو باز کرد ... نشستم لب تخت و با ل.ذ.ت نگاش کردم ... زنم بود ... این کارو دوست داشتم ... آرایششو پاک کرد ... و من اونقدر محو موهاش بودم که نفهمیدم آروم داره اشک می ریزه ... رفتم کمکش لباسشو عوض کنه ... جیغ زد و با مشت افتاد به جونم ... دلیل کاراشو نمی فهمیدم !! التماسم کرد راحتش بزارم ... قبول کردم ... می گفتم مثل همه دخترا بخاطر جدا شدن از خونوادش ناراحته ... گذاشتم با خودش کنار بیاد اما شاهد بودم که چقدر گوشه گیر و ساکت بود ... کاری به کارش نداشتم ... معتقد بودم بهش زمان بدم درست می شه ... اما مرد بودم ... این همه مدت به دختری به چشم بد نگاه نکردم که با زن خودم باشم ... و وقتی می دیدم حتی نمی تونم ...
مکث کرد ... کلافه دستشو تو موهاش فرو کرد ... عصبی گفت :
_نمی دونم چرا دارم اینا رو براتو می گم ...
عسل نزدیکمون شد ... لیوان آبی گرفت سمتم و خواست حرفی بزنه که عرشیا گفت :
_تنهامون بزار ...
و لیوانو از دستش کشید و لاجرعه سر کشید ... عسل متعجب ازمون دور شد ... عرشیا لیوان یه بار مصرفو با غیض بین دستاش فشرد و گفت :
_تهدیدم کرد اگه دست بهش بزنم خودشو می کشه ... همه رفتاراشو گذاشتم پای ترسش ... اهمیت ندادم و ...
داد کشید و لیوانو با عصبانیت پرت کرد ... از جاش بلند شد و همونطور که با کلافگی توی موهاش دست می کشید جلوم قدم می زد ... با درموندگی گفت :
_کاش تهدیدشو جدی می گرفتم ...
romangram.com | @romangram_com