#پایان_تلخ_پارت_226
لباشو بهم فشرد و گفت :
_مونا با این خودشو کشت ...
نفسم برید ... حجم توی گلوم سنگین تر شد ... پاهام شل شد ... دست عرشیا دراز شد سمتم ... بی اختیار برای اینکه نیفتم به دستش چنگ انداختم ... با هر دو دستش شونه هامو گرفت و نگهم داشت و گفت :
_خوبی ؟؟؟
" مونا ... لباس عروس ... خون ... " سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و سعی کردم روی پاهام بایستم ... اما نشد ... چاقوی من چطور افتاده بود دست مونا ؟! عرشیا بلند صدا زد :
_عسل ؟؟ عسل ؟
صدای قدمای تند کسی که بهمون نزدیک می شد رو می شنیدم اما نمی تونستم نگاه کنم ... صحنه های خوابم مثل دور تند یه فیلم از جلوی چشمم رد می شد ... " چاقوی من ... مونا ... خون "
صدای نگران عسلو شنیدم :
_امیرحسین حالت خوبه ؟؟ چی شده عرشیا ؟
عرشیا در حالیکه سعی می کرد آروم باشه گفت :
_برو براش آب بیار ...
عسل ازمون دور شد ... عرشیا منو همراه خودش به گوشه ای برد و با فشار دستاش به شونه هام مجبورم کرد بشینم... خودشم کنارم نشست و دستشو دراز کرد سمتم و گفت :
romangram.com | @romangram_com