#پایان_تلخ_پارت_225

زندگیم چه سوت و کوره

سر منو سروش چرخید سمت مرد ... عرشیا بود !! با اخم گفت :

_باید باهات صحبت کنم ...

سروش دهن باز کرد حرفی بزنه که پیش دستی کردم و گفتم :

_باشه ...

سروش آروم صدام زد :

_امیر ؟؟

نگاش کردم ... لبخند تلخی زدم و گفتم :

_تو ماشین منتظرم بمون ...

سرشو به نشونه باشه تکون داد و با اخم ازمون دور شد... به طرف عرشیا قدم برداشتم ... دستشو توی جیب شلوارش فرو برد و همزمان با بیرون کشیدن دستش گفت:

_این باید برات آشنا باشه ...

نگاهی به دستش انداختم ... کف دستش چاقوی من بود!! چاقوی یادگاری سروش که گمش کرده بودم ... متعجب گفتم :

_این دست تو چیکار می کنه ؟!

romangram.com | @romangram_com