#پایان_تلخ_پارت_224


دست عسل از دور بازوم جدا شد، دستشو جلوی دهنش گرفت و بلند گریه کرد ... خاله روی جسم سفید پوش مونا افتاده بود و شیون می کرد ... عمو با گریه سعی داشت از روی جسد بلندش کنه و مهرداد کنار تابوت نشسته بود و گریه می کرد ... عرشیا نزدیک شد و بازوی مهرداد رو گرفت ... بلندش کرد و بردش عقب ... مامان به کمک عمو رفت و خاله رو از روی تابوت بلند کرد ... نگاهم زوم جسم سفید پوش مقابلم بود که به خاک سپرده شد...

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله

دل اسیر آرزو های محاله

با کشیدن پارچه ی سیاه روی قبرش پاهام شل شد و دست سروش از افتادنم جلوگیری کرد ... صدای گریه ها و جیغای خاله با صوت قرآن مخلوط شده بود ... سرم تیر کشید ... صدای آروم سروشو نزدیک گوشیم شنیدم :

_می خوای بریم ؟!

غبار پشت شیشه می گه رفتی

ولی هنوز دلم باور نداره

تحمل اون فضای سرد برام دشوار بود ... دیگه باور کرده بودم مونا رفته ... سرمو به نشونه مثبت تکون دادم ... کمکم کرد بلند بشم ... چرخیدیم و پشت به جمعیت به طرف ماشین راه افتادیم که صدای آشنای مردی متوقفمون کرد :

_امیرحسین !؟

حالا راه تو دوره

دلِ من چه صبوره

کاشکی بودی و می دیدی


romangram.com | @romangram_com