#پایان_تلخ_پارت_223
_امیرحسین حالت خوبه ؟!
آسمون از غم دوری
حالا روز و شب می باره
دیگه تو ذهن خیابون
منو تنها جا میزاره
قدرت نداشتم تشخیص بدم صدا متعلق به کیه ... گلوم می سوخت ... چشمام هم !! دست لرزونمو بلند کردم و لیوانو از دست شخص مقابلم گرفتم ... لاجرعه سر کشیدم و چشمامو بستم ... آب بود حتی خنکای آب هم نتونست سوزش گلومو کم کنه ... چشمامو بهم فشردم ... صدای لا اله الا الله نزدیک تر شد ... چشمامو باز کردم ... حالا می تونستم ببینم ... عسل جلوی دیدمو گرفته بود ... نگاهی به چشمای نگرانش انداختم و آروم بلند شدم ... اگه دست عسل نبود که دور بازوم حلقه شد پخش زمین می شدم ...
خاطره مثل یه پیچک
می پیچه رو تن خستم
تابوت روی زمین قرار گرفت ... خاله و عمو و مهرداد هجوم بردن سمتش ... قدم اولو برداشتم تا برم سمت تابوت که دستایی محکم دور اون یکی بازوم پیچیده شد و صدای سروش نزدیک گوشم شنیده شد :
_نه امیر ...
ملتمس نگاش کردم ... اخم کرد و سرشو به نشونه نه تکون داد ...
دیگه حرفی که ندارم
دل به خلوتِ تو بستم
romangram.com | @romangram_com