#پایان_تلخ_پارت_222
سروش سری به نشونه سلام تکون داد و گفت :
_خودم مراقبشم ... شما بفرمائید ...
عسل بازومو ول کرد و گفت :
_ولی ...
سروش پرید وسط حرفش و گفت :
_شما نگران نباش ...
عسل نگاهی به من انداخت و گفت :
_امیرحسین حالت خوبه ؟!
فقط تونستم سرمو تکون بدم ... صداشو نزدیک گوشم شنیدم :
_به چیزی احتیاج داشتی خبرم کن ...
بازم جوابش تکون دادن سرم بود ... نگاهی با مکث به صورتم انداخت و ازم دور شد ... سروش دستشو پشت کمرم گذاشت و هلم داد جلو ... دیدن تاج گلا و شنیدن صدای قرآن باعث شد به عمق فاجعه پی ببرم ... پاهام تحمل وزنمو نداشت ... دستمو روی بازوی سروش گذاشتم و مجبور به ایستادنش کردم ... پرسشگر نگام کرد ... آروم پاهامو خم کردم و نشستم ... دست سروش ازم جدا شد ... صدای آلارم زنگ گوشیش که بلند شد ازم فاصله گرفت ...
با جیغ خاله نگاهمو از قبر خالی گرفتم و به خاله دوختم ... سعی داشت توی سر و صورت خودش چنگ بزنه و مامان با گریه و پافشاری مانعش می شد ... مهرداد ناباور با چشمای سرخ و خیس از جاش بلند شد ... نگاه عمو هم ناباور به جایی خیره موند ... نگاهمو چرخوندم سمتی که عمو خیره مونده بود ... با دیدن صحنه روبروم چشمام تار شد و فقط صدای لا اله الا الله رو می شنیدم ... هاله ای جلوی دیدمو گرفت ... و دستی که با یه لیوان یه بار مصرف جلوم دراز شد ... صدای آشنایی پشت همه ی جیغا و گریه ها و صوت قرآن و لا اله الا الله به گوشم رسید :
romangram.com | @romangram_com