#پایان_تلخ_پارت_221
باد ملایمی وزید ... سردم شد !! سروش دزدگیرو زد و جلوتر راه افتاد ... مامان با گریه کنارش راه می رفت ... سروش دستشو دور کمر مامان حلقه کرد ... قدمای سستمو هماهنگ کردم و پشت سرشون راه افتادم ... صداها واضح تر می شد ... لیاقت مونا خوابیدن تو اینجا نیست !!! با دیدن صحنه روبروم پام لغزید و نزدیک بود بیفتم زمین که دست یه نفر نگهم داشت ... برگشتم سمت کسی که منو گرفته بود که با عسل و چشمای گریونش مواجه شدم ... صورتش رنگ پریده بود ... حتی نتونستم بگم به من دست نزن ... دوباره به روبروم نگاه کردم ...
حالا راه تو دوره
دلِ من چه صبوره
خاله یه گوشه بی حال نشسته بود و آروم گریه می کرد ... عمو با گریه شونه هاشو می مالید ... برای اولین بار گریه هاشو دیدم ... اونطرف تر مهرداد روی زمین نشسته بود و پاهاشو به حالت قائم تو شکمش جمع کرده بود و شونه هاش می لرزید ... نگاهمو چرخوندم ... عرشیا رو دیدم ... با چهره ای در هم دست به سینه ایستاده بود و یه مرد کنارش ایستاده بود و دستشو رو شونه عرشیا گذاشته بود ... چهرش برام آشنا بود ... کمی فکر کردم که یادم اومد تو شب عروسی مونا دیدمش که پیشونی مونا رو بوسید ... احتمالا پدر عرشیا بود ... بازم اون غده جاشو تو گلوم باز کرد ... مگه چند وقت از عروسیش می گذشت ؟!
کاشکی بودی و می دیدی
زندگیم چه سوت و کوره
بازم نگاه کردم تا باور کنم دیگه مونایی وجود نداره ... همه اقوام اطراف ایستاده بودن و گریه می کردن ... مامانو دیدم که به طرف خاله رفت ... خاله خودشو تو بغل مامان انداخت و هر دو گریه کردن ... سروش نگاهشو اطراف چرخوند و منو پیدا کرد ... اخم کرد و به عسل نگاه کرد ... تازه متوجه شدم اون موقع تا حالا کنارم ایستاده و بازومو گرفته که نخورم زمین ... نگاش کردم ، قطرات درشت اشک از چشماش روی گونه های سفیدش می چکید ...
حالا راه تو دوره
دلِ من چه صبوره
کاشکی بودی و می دیدی
زندگیم چه سوت و کوره
چرا اون موقع تا حالا لباسای مشکیشو ندیده بودم ؟! نگاهمو چرخوندم سمت جمعیت ... همه مشکی تنشون بود ... خاله ، عمو ، مهرداد ، عرشیا ... پدرش !! همه ... حتی سروش ... چطور متوجه لباسای مشکی تنش نشدم ؟! مامان هم مشکی پوشیده بود ... سروش داشت میومد سمتم ... نزدیکم که رسید با اخم نگاهی به عسل انداخت ، صدای عسل آروم و گرفته بود :
_سلام ...
romangram.com | @romangram_com