#پایان_تلخ_پارت_220


سروش به طرف در راه افتاد و گفت :

_تو ماشین منتظرم ...

و درو باز کرد و بیرون رفت ... نگام از پشت شیشه بهش بود !! کفشاشو پوشید و از پله ها پایین رفت ... مامان با گریه بازومو گرفت و گفت :

_امیر ... مامان !! بلند شو بریم

به مامان نگاه کردم ... صورت پر دردش گلو دردمو بیشتر کرد ... نگامو ازش گرفتم !! نمی تونستم ببینم کسی برای مرگ مونای من گریه کنه ... از جا بلند شدم و رفتم سمت در ... دست مامان ازم جدا شد ... درو باز کردم و رفتم بیرون ... کفشامو پوشیدم و از پله ها پایین رفتم !! راه افتادم سمت در ... در نیمه باز بود ... کامل بازش کردم و رفتم بیرون ... سروش توی ماشین نشسته بود ... در سمت شاگردو باز کردم و سوار شدم ... سر سروش چرخید سمتم ... درو بستم و با نگاه ملتمسم گفتم :

_مونا زندست مگه نه !؟

نگاهشو ازم گرفت و تکون خفیفی به نشونه منفی به سرش داد ... مامان از خونه بیرون اومد و درو بست ... در عقبو باز کرد و سوار شد ... درو که بست سروش ماشینو روشن کرد و راه افتاد ... سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم ... تصویر چشماش پشت پلکای بستم زنده شد ... تموم خاطراتمون مجسم شد ... خنده هامون ... ناراحتیامون ...

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله

دل اسیرِ آرزوهای محاله

دستمو بالا بردم و نوک انگشتامو کشیدم روی گونم ... خدایا چطور باور کنم ؟! با توقف ماشین چشمامو باز کردم ... جلوی در ورودی بهشت زهرا بودیم ... ناباور به سروش نگاه کردم ... سرشو طرف مخالف من چرخوند ... صدای جیغ و گریه از هر طرف شنیده می شد ... سروش و مامان پیاده شدن ... دست لرزونمو بردم سمت دستگیره در و بازش کردم ... پامو گذاشتم بیرون و به زور تن سنگینمو بلند کردم و پیاده شدم ... درو پشت سرم بستم ...

غبار پشت شیشه می گه رفتی

ولی هنوز دلم باور نداره


romangram.com | @romangram_com