#پایان_تلخ_پارت_219

_نشنیدم چی گفتی ...

با دستش که پشت کمرم بود هلم داد جلوتر ... قدمام سست بود !! اگه سروش کنارم نبود صد در صد ول می شدم رو زمین ... دستاشو رو شونه هام گذاشت و آروم فشار داد و مجبورم کرد بشینم نشستم و به دیوار تکیه دادم ... دو تا پاهامو به حالت قائم تو شکمم جمع کردم و دو تا دستامو تو موهام فرو کردم ... سکوت سروش مهر تایید روی شنیده هام زد ... مونای من لایق خاک نبود !! اون فقط بیست و دو سالش بود ... سروش میوه ها رو که هر کدوم یه طرف ریخته بودن جمع کرد و توی نایلونا ریخت ...

نایلونا رو برداشت و برد تو آشپزخونه ... مونای من سالم بود !!! هیچ مشکلی نداشت ... سروش از آشپزخونه بیرون اومد ... یه لیوان آب دستش بود !! کمی خم شد و لیوانو گرفت سمتم ... عجیب بهش احتیاج داشتم ، گلوم داشت می سوخت !! دستای سردمو جلو بردم و لیوانو ازش گرفتم ... گفت :

_پاشو آماده شو بریم برای مراسم ... من برم پیش مامانت حالش خوب نیست ...

فقط تونستم سرمو تکون بدم ... لبخند تلخی زدم !! ببین سروش چقدر داغونه که نگفت زری !! لیوانو به لبام نزدیک کردم و کمی از آبش خوردم ... مونای من نمرده ... چطور باور کنم که دیگه نیست ؟! چطور باور کنم که قراره بره زیر خروارها خاک ؟! باید ببینم تا باور کنم ... باید با چشمای خودم ببینم که به خاک می سپارنش تا باور کنم ... از جا بلند شدم ... رفتم سمت اتاقم ... درو باز کردم و وارد شدم ...

لیوانو روی میز گذاشتم ... رفتم سمت کمدم ... ناخودآگاه بلوز مشکیمو با یه کتونی مشکی برداشتم و با لباسای تنم عوضشون کردم ... شونه ای به موهام کشیدم و از اتاق بیرون رفتم ... سروش تو پذیرایی نشسته بود !! تکیه داده بود به دیوار ... دو تا پاهاشو به حالت قائم گذاشته بود و دستاشو روی زانوهاش گذاشته بود ... سرشو به دیوار تکیه داده بود و چشماشو بسته بود ... اخم غلیظی داشت و مدام لباشو بهم می فشرد ... آروم گفتم :

_مونای من سالم بود ...

چشماشو باز کرد ... سرشو از دیوار جدا کرد و نگام کرد !! نمی دونم چه شکلی شده بودم که نگاهشو با درد ازم گرفت و سرشو به نشونه مثبت تکون داد ... بازم اون غده ی لعنتی نفسمو تنگ کرد ... گفتم :

_پس چرا ؟؟

سرشو به طرف مخالف من چرخوند و نالید :

_خود کشی ...

دستمو به دیوار گرفتم که نیفتم زمین ... به شدت به سرفه افتادم !! نمی تونستم نفس بکشم و اون سرفه های پی در پی نفس تنگیمو تشدید کرده بود ... سروش نگران از جا پرید و اومد سمتم ... با یه دستش بازومو تو دستش گرفت و با دست دیگش ضربات محکمی به کمرم زد ... کم کم نفسم بالا اومد و سرفه هام قطع شد ... سوزش گلوم بیشتر شده بود ... کنار دیوار سُر خوردم ... چرا مونا باید خود کشی کنه !؟ در اتاق مامان باز شد ... مامان با سری پایین افتاده و چشمای ملتهب و خیس از اتاق بیرون اومد و با صدایی گرفته گفت :

_من حاضرم ...

romangram.com | @romangram_com