#پایان_تلخ_پارت_218


_سلام ...

مامان از آغوش سروش بیرون اومد و با هق هق چرخید سمتم ... چشماش قرمز بود !! سروش با کلافگی نگام کرد و سعی کرد لبخند بزنه و گفت :

_سلام ... خسته نباشی !!

مامان فقط تونست سرشو تکون بده و همچنان گریه می کرد ... گفتم :

_چی شده ؟؟ مامان چرا گریه می کنی ؟!

گریه مامان شدیدتر شد ... دستشو جلوی دهنش گرفت و دوید سمت اتاقش ... سروش سرشو پایین انداخت که داد زدم :

_می گی چی شده یا نه ؟!

آروم سرشو بلند کرد و نگام کرد ... چشماش سرخ بود !! گفت :

_مونا فوت شده ...

در جا خشکم زد ... نایلونا از دستم ول شد و میوه ها هر کدوم به یه طرف قِل خوردن ... گلوم خشک شده بود ... نمی تونستم حرف بزنم !! به گوشام اعتماد نداشتم ... باورم نشده بود ... نالیدم :

_چی ؟؟

گلوم درد گرفت ... دستمو روی گلوم گذاشتم !!! انگار یه غده ی بزرگ راه نفسمو بسته بود ... سروش اومد سمتم ... یه دستشو روی شونم گذاشت و دست دیگشو پشت کمرم ... آروم شونه و کمرمو ماساژ داد ... دستشو که روی شونم بود با دست پس زدم و با صدایی که بزور شنیده می شد گفتم :


romangram.com | @romangram_com