#پایان_تلخ_پارت_188
متعجب گفتم :
_بیمارستان اومدی برا چی ؟؟
پوزخندی زد و گفت :
_اومدیم ملاقات ...
با نگرانی گفتم :
_ملاقات کی ؟؟ کسی طوریش شده ؟؟
بدون اینکه جوابمو بده از ماشین پیاده شد ... منم پیاده شدم ... دزدگیرو زد و رفت داخل بیمارستان پشت سرش راه افتادم ... رفت سمت بخش و جلوی یه اتاق ایستاد ... در اتاقو باز کرد و با سر اشاره کرد داخلو نگاه کنم ...
جلوتر رفتم و به داخل اتاق نگاه کردم ... با دیدن مهرداد چشمام از تعجب گشاد شد ... پای راستش شکسته بود و به زنجیر آویزون بود ... تموم صورتشم کبود بود و غرق در خواب بود ... چرخیدم سمت سروش و خواستم حرفی بزنم که انگشتشو روی بینیش گذاشت و گفت :
_هیــــس ...
و درو بست و گفت :
_بریم تا کسی ما رو ندیده ...
جلوی خودمو گرفتم که داد نزنم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com