#پایان_تلخ_پارت_184


_تو امشب باید گ*ن*ا*ه کنی ... باید باهام باشی ... هیچ مردی یه دختر دست خورده رو نمی خواد...

سرمو تکون دادم تا یادم بره ... عکسشو داخل جعبه توی دستم گذاشتم و درشو بستم ... با کلید کوچکی که داشت قفلش کردم و توی کمد پایینیم لای لباسام قایمش کردم... کلیدشو هم توی جیب یکی از لباسا گذاشتم و درشو بستم... هنوزم ناراحتی برای از دست دادن چاقوی یادگاری سروش رهام نمی کرد ...

نفس عمیقی کشیدم و از اتاقم بیرون رفتم ... در حالیکه به طرف در می رفتم بلند گفتم :

_مامان من رفتم ...

صدای مامانو از توی اتاقش شنیدم :

_برو بسلامت پسرم ...

درو باز کردم و رفتم بیرون ... خم شدم کفشامو پوشیدم و در همون حال درو بستم ... از پله ها پایین رفتم و به طرف در رفتم ... درو که باز کردم با سروش رو به رو شدم ... به ماشینش تکیه داده بود و دست به سینه ایستاده بود ... عینکش هم روی چشماش بود و باد ملایمی که می وزید موهای بلند شدشو به بازی می گرفت...

لبخند اومد رو لبام و این همه جذابیتو تحسین کردم ... رفتم بیرون و درو پشت سرم بستم ... به طرفش رفتم و دستمو دراز کردم تا باهاش دست بدم ... دستمو گرم فشرد و گفت :

_به چی زل زده بودی دو ساعت ؟؟

خندیدم و گفتم :

_به ماشینت ...

با ذوق به ماشینش نگاه کرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com