#پایان_تلخ_پارت_183

_خانوم دکتر نه و خانوم پرستار ... حالا واسه چی ؟؟

خنده ی بی جونی کردم و گفتم :

_شیشه خورده کف آشپزخونه ریخته ...

بدون حرف رفت داخل آشپزخونه و ده دقیقه بعد با یه لیوان آب پرتقال برگشت ... نشست کنارم و گفت :

_پاشو اینو بخور ... برات خوبه

بزور نشستم سرجام ... قرصو ازش گرفتم و با آب پرتقال خوردم ... دوباره خوابیدم و زیر لب گفتم:

_ممنون ...

چیزی نگفت و از جاش بلند شد ... رفت سمت اتاقم ... چند دقیقه بعد با یه بالش و پتو برگشت ... نیمخیز شدم و هلیا بالشو گذاشت زیر سرم ... کامل خوابیدم و هلیا هم پتو رو انداخت روم ... دردم داشت آرومتر می شد که چشمام سنگین شد و نفهمیدم کی خوابم برد ...

*

عکس آخرو هم جدا کردم و دقیق نگاش کردم ...

انگشت شستمو نوازش گونه کشیدم روی صورتش توی عکس ... به خودم تشر زدم :

_به خودت بیا پسر ...

و چشممو از عکسش گرفتم ... هنوز با یادآوری حرفای اون شبش تموم وجودم از عصبانیت می لرزید :

romangram.com | @romangram_com