#پایان_تلخ_پارت_181

چیزی نگفتم ... اونم منتظر جوابی از من نشد ... با شتاب از خونه خارج شد ... صدای بلند بهم خوردن در بهم فهموند که رفته ... می دونستم بیکار نمی شینه ... یا یکی از رفیقای دکترشو می فرستاد سراغم یا یکی دیگه رو ... اونقدر منو می شناخت که بفهمه حوصله بیمارستان رفتن ندارم ... با این حال بلوزو به سختی از تنم خارج کردم ...

جورابامو در اوردم ... ساعتمو از مچم باز کردم و پرت کردم رو میز ... شلوارو هم با یه گرمکن عوض کردم و رفتم سمت حموم ... با دوش سیار زخممو شستم ... بماند که چقدر لبامو گاز گرفتم تا داد نزنم ... زخمش عمیق بود و به شدت درد می کرد ... از حموم بیرون رفتم ... خونش بند نمیومد ... قطرات قرمز خونم با قطرات آب روی پوستم مخلوط می شد و کمرنگ تر به نظر می رسید ...

رفتم سمت آشپزخونه ... جعبه کمک های اولیه رو از توی کابینت برداشتم و گذاشتم روی اپن ... بازش کردم و یه باند تمیز برداشتم ... به سختی بستم دور زخمم ... بدون ضد عفونی یا ذره ای بتادین ... فقط محکم بستمش تا خونریزی کمتر بشه ... جعبه رو همونطوری رها کردم و رفتم سمت جعبه قرصا ... یه آرامبخش برداشتم و انداختم تو دهنم ... روی زبونم نگهش داشتم و رفتم سمت یخچال ...

طعم تلخ قرص روی زبونم پخش شد ... در یخچالو باز کردم و شیشه آبو برداشتم و یه نفس سر کشیدم ... نمی دونم از اثرات ضعف بود یا چیز دیگه اما باعث شد شیشه از دستم بیفته کف آشپزخونه و هزار تیکه بشه ... در یخچالو بستم ... کف آشپزخونه خیس شد ... بی توجه به خورده شیشه ها از آشپزخونه رفتم بیرون ... همونجا توی پذیرایی دراز کشیدم و چشمامو بستم ... صدای زنگ در باعث شد چشمامو باز کنم ... از جا بلند شدم و با قدمای نامیزون از در رفتم بیرون ... بدون اینکه دمپایی بپوشم از پله ها رفتم پایین و رفتم سمت در ...

درو که باز کردم هلیا رو نگران پشت در دیدم ... با دیدن من که فقط یه گرمکن تنم بود خجالت زده سرشو پایین انداخت و گفت :

_سلام ...

درد بازوم هر لحظه بیشتر می شد ... قیافم از درد جمع شد و با صدایی گرفته گفتم :

_سلام ... بیا تو ...

و کنار رفتم ... هلیا داخل شد ... درو پشت سرش بستم و به داخل اشاره کردم و گفتم :

_برو داخل ...

کلی به سروش لعنت فرستادم ... آخه باید بین این همه آدم هلیا رو می فرستاد سراغم ؟! همونطور آروم و سر به زیر رفت سمت پله ها ... کفشاشو در اورد و رفت داخل ... پشت سرش می رفتم ... درو بستم و از درد که امونمو بریده بود دوباره همونجا توی پذیرایی ولو شدم ... کلید برق پذیراییو زد و اومد سمتم ... کیفشو باز کرد و دستشو برد سمت بازوم ... فقط تونستم بگم :

_من خوبم زن داداش ...

حرفی نزد و باند رو از دور زخمم باز کرد ... با حرص گفت:

romangram.com | @romangram_com