#پایان_تلخ_پارت_179

سرمو به نشونه نه تکون دادم و با صدایی که بزور بالا میومد گفتم :

_خوبم ... همین مسیرو مستقیم برو !! به چهار راه که رسیدی بپیچ سمت چپ ...

سرشو به نشونه باشه تکون داد و حرفی نزد ... شماره مامانو گرفتم ... صدای نگرانش توی گوشی پیچید :

_امیر ؟؟ کجایی مامان ؟

بی توجه به سوالش گفتم :

_همونجا بمون ... سروشو میفرستم دنبالت ...

و بدون اینکه بزارم حرفی بزنه گوشیو قطع کردم ... با رسیدن به خونه کرایه راننده رو حساب کردم و پیاده شدم ... نگاهی به ساعت انداختم ... ده ونیم بود ... صدای زنگ گوشیم به صدا در اومد ... بدون اینکه به اسم مخاطب نگاه کنم خاموشش کردم و کلید انداختم تو در... رفتم داخل و درو پشت سرم بستم ...

درد بازوم یه طرف و اتفاقای اون شب هم از طرف دیگه باعث شده بود نفهمم دارم چیکار می کنم ... رفتم سمت پله ها ... چشمام سیاهی می رفت ... سرم در حد انفجار بود ... با پاهای بی جون از پله ها بالا رفتم و درو باز کردم... کفشارو به زور از پام کندم ... رفتم داخل ... خونه ساکت بود ... درو پشت سرم بستم و رفتم سمت اتاقم ... درو باز کردم و سروشو غرق در خواب دیدم ... با صدای باز شدن در آروم چشماشو باز کرد و چند بار پلک زد ... خونه تاریک بود و تنها نوری که به داخل ساطع می شد نور ماه بود ... توی اون نور کم چهرمو تشخیص داد و خواب آلود گفت :

_چه زود برگشتین ...

سوئیچ ماشینشو از جیبم بیرون کشیدم و پرت کردم سمتش ... رو هوا قاپیدش و متعجب نگام کرد که تقریبا نالیدم :

_برو دنبال مامان ...

نشست سر جاش ... خواب از سرش پریده بود ... عصبی گفت :

_مگه با هم نیومدین ؟؟؟

romangram.com | @romangram_com