#پایان_تلخ_پارت_173
_مونا خواهش می کنم از اینجا برو ...
با هق هق گفت :
_امیر ... این تنها راهه !! اگه ... اگه منو تو ... تو باید ...
نمی تونست حرف بزنه ... الکل سلولای خاکستریمو از کار انداخته بود ... نزدیکم شد و نفس عمیق کشید ... خدارو صدا می زدم تا بهم قدرت بده بهش نزدیک نشم... آروم نزدیک گوشم نجوا کرد :
_تو امشب باید گ*ن*ا*ه کنی ... باید باهام باشی ... هیچ مردی یه دختر دست خورده رو نمی خواد...
تازه فهمیدم قصدش از این کارا چیه ... می خواست باهاش رابطه برقرار کنم ... می خواست ب.ا.ک.ر.گ.ی.ش.و ازش بگیرم تا عرشیا ازش بگذره ... با شدت از خودم دورش کردم و سیلی محکمی توی صورتش خوابوندم ... تموم وجودم از خشم می لرزید ... می دونستم همه این کارا رو می کنه که بهم برسیم ولی شنیدن این حرفا از زبون مونا برام گرون تموم شده بود... ناباور نگام کرد ... دستشو جای ضربم گذاشت و نالید :
_امیر ...
دهن باز می کردم حرف بزنم اما نمی تونستم چیزی بگم... قفسه سینم از خشم بالا پایین می شد ... آروم ولی عصبی گفتم :
_همه چیو فراموش می کنم ... همه چیو فراموش می کنی ...
می زنم بیرون از اینجا
بله رو می گی نباشم
عقب گرد کردم و با خشم از سرویس بیرون رفتم ... حتی صدای جیغشم نتونست متوقفم کنه :
_امـــــــــیر ...
romangram.com | @romangram_com