#پایان_تلخ_پارت_172


_امیر ... من مجبور شدم !!! بابا تهدیدم کرد اگه با عرشیا ازدواج نکنم بازم تو رو گیر میندازه می خواست چند نفرو اجیر کنه تا علیهت شهادت دروغ بدن ...

تموم تنم می سوخت ... حضور مونا هم بدترم کرده بود... نالیدم :

_برو مونا ...

گریه ش شدید تر شد ... یقمو تو مشتای ظریفش گرفت و گفت :

_توام حالمو نمی فهمی ... نمی فهمی دارم داغون میشم...

نگاه تبدارم روی صورتش می چرخید ... دوستش داشتم!! گریه هاش حالمو بد کرده بود ... هوشیاری کامل نداشتم... می خواستم از خودم دورش کنم ... اما رفتارام دست خودم نبود ... چشمامو بستم ... نباید نگاش می کردم ... مقاوتمو در هم می شکست ... با هق هق به سینم مشت زد درد نداشت ... مثل نوازش بود ... نتونستم بیشتر از این خوددار باشم سرمو نزدیک گوشش بردم و نالیدم :

_نزن ... دستات درد می گیره ... برو مونا !! نزار پشیمون شم ... از اینجا برو ...

ضربه هاش متوقف شد ... سرشو انداخت پایین و گفت :

_نمی تونم امیر ... ازم نخواه که برم ...

علاقم یه طرف ، تاثیر الکل هم یه طرف ... بزور سرمو بلند کردم و با چشمای خمار گفتم :

_مونا حتی فکر کردنم بهت گناهه ... از اینجا برو ...

بزور کمرشو چنگ زدم و کشیدمش عقب ... بیشتر ازش فاصله گرفتم و نالیدم :


romangram.com | @romangram_com