#پایان_تلخ_پارت_171

_امیر ؟؟؟

فکر کردم خیالاته ... سرمو تکون دادم تا صداشو نشنوم... اما گرمی دستاش روی کمرم بهم فهموند توهم نزدم ... مثل برق گرفته ها سریع چرخیدم سمتش ... کاسه چشماش پر اشک شد ... دستامو باز کردم تا ب.غ.ل.ش کنم ... اومد سمتم تا توی آ.غ،و.ش.م جا بگیره ... اما اون همسر عرشیا بود ... خودمو کشیدم کنار ... اشکای درشتش چکید رو گونه هاش ...

همه گریه هامو کردم

اشکی ام نمونده واسم

با صدای گرفته گفت :

_چرا ازم دریغ می کنی ؟!

درد خفیفی توی سرم پیچید ... چشمامو بهم فشردم ... نه الان نباید اثر می کرد ... با صدای پس رفته گفتم :

_از اینجا برو ...

حالمو فهمید ... نزدیکم شد ... با گریه گفت :

_امیرم چیکار کردی با خودت ؟؟

عقب رفتم و گفتم :

_از اینجا برو ...

دستای گرمش که روی بازوم نشست تموم قدرتمو از بین برد ... نالید :

romangram.com | @romangram_com