#پایان_تلخ_پارت_168


یا دروغ بود همه حرفات

با بغض نگاه پر دردشو بهم دوخت و بزور گفت :

_ممنون ...

بله رو بگو گل من

تو ازم خیری ندیدی

آرزوم بود که ببینم

تو ، تو رختای سفیدی

عرشیا مونا رو بیشتر به خودش چسبوند و گفت :

_چرا ایستادید ؟؟ بفرمائید ... از خودتون پذیرایی کنید...

پوزخند زدم ... عرشیا خطرو حس کرده بود ... اگه معنی نگاه منو مونا رو نمی فهمید باید به فهمش شک می کردم... سرمو به نشونه تشکر تکون دادم و مامان با خوشرویی گفت :

_ممنون ...

حالا هر دو حلقه داریم


romangram.com | @romangram_com