#پایان_تلخ_پارت_166
عرشیا با غروری خاص دستشو دور کمر مونا حلقه کرد و با لبخند گفت :
_ممنون ... بنده افتخار آشنایی با شما رو نداشتم ...
مامان لبخند زد و گفت :
_من خاله مونا هستم ...
چرخید سمت من ... نگاه کوتاهی بهم انداخت و دوباره برگشت سمت عرشیا و گفت :
_و ایشونم پسرم ... امیرحسین ...
نتونستم قطره اشکی که از چشمای عسلی مونا چکید پایین رو نادیده بگیرم ... عرشیا ابرویی بالا انداخت و رو به من گفت :
_افتخار آشنایی با ایشونو داشتم ...
تازه فهمیدم حسودم
دست تو ، تو دست اونه
ای خدا ، انگاری اونم
نقطه ضعفمو می دونه
romangram.com | @romangram_com