#پایان_تلخ_پارت_165
پیش تو وایساده باشم
به زور نگاهمو ازش گرفتم ... صدای مونا با بغض همراه بود :
_خاله ؟؟
به مامان نگاه کردم ... با لبخند چشماشو باز و بسته کرد و حرفی نزد ... به عرشیا نگاه کرد و گفت :
_تبریک می گم پسرم ...
چه لباسای قشنگی
بِت میاد چقد عزیزم
تو می خندی و من از دور
دارم اشکامو می ریزم
خوش سلیقه هم که بودی
آره بهتر از من اونه
سرتره ازم می دونم
اون که می خواستی همونه
romangram.com | @romangram_com