#پایان_تلخ_پارت_164


بی توجه به من رفت سمت مونا و عرشیا ... با نزدیک شدن بهشون قلبم به تپش افتاد ... پاهای سستمو حرکت دادم و نزدیک تر رفتم ...

آخه مجبورم بخندم

کسی اشکامو نبینه

حالا کو تا باورم شه

سرنوشت من همینه

مامان با ذوق مونا رو بغل کرد و گفت :

_قربونت برم چه ماه شدی ... تبریک می گم عزیزم...

مامان از مونا فاصله گرفت ... نگاه مونا توی چشمام قفل شد ... با اون آرایش خواستنی تر از همیشه شده بود ... به خودم تشر زدم :

_امیر ... مونا دیگه مال تو نیست ...

به نظر میاد که امشب

از قلم افتاده باشم

آرزوم بود که من امشب


romangram.com | @romangram_com