#پایان_تلخ_پارت_163
یا اصلا چِم شده بازم
چشم ازش بر نمی داشتم ... سرش پایین بود ... موهای قهوه ایشو به شکل زیبایی شنیون کرده بود و لباس توی تنش ... فوق العاده شده بود ... نزدیک جایگاه که رسیدن مردی جلو رفت و با عرشیا رو بوسی کرد ... و بعد هم پیشونی مونا رو بوسید ...
اون همه قول و قرارو
اومدم یادت بیارم
اما انگار دیگه راهی
واسه برگشتن ندارم
عمو و خاله هم جلو رفتن و با عرشیا و مونا روبوسی کردن ... دختری به طرفشون رفت ... پشتش به من بود و نمی فهمیدم کیه ... برامم مهم نبود ... با ذوق عرشیا رو ب.غ.ل کرد و بعد صورت مونا رو بوسید ... مهرداد هم نزدیک شد و با عرشیا به گرمی روبوسی کرد ... روبروی مونا ایستاد و پیشونیشو بوسید ...
اینجا گل بارونه امشب
چقد این فضا غریبه
چرا من هیچی نمی گم
چرا می خندم ؟؟ عجیبه
مامان دستمو گرفت و دنبال خودش کشید ... داشت می رفت سمتشون ... نمی تونستم ... آروم گفتم :
_مامان ؟!
romangram.com | @romangram_com