#پایان_تلخ_پارت_162
من که صدام بالا نمی یومد ... مامان با متانت گفت :
_ممنون ...
و به طرف یکی از میزا راه افتاد ... از خدا خواسته سریع ازشون فاصله گرفتم و پشت سر مامان رفتم ... نشست پشت میز و به اطراف چشم دوخت ... رو به روش نشستم ... خوب می دونست حالمو سکوت کرده بود تا با خودم کنار بیام ...
خدمتکارا مشغول پذیرایی بودن ... نا آروم به جمع رقصنده نگاه می کردم ... بازم صحنه های خوابم جلوی چشمام جون گرفت ... کلافه چشمامو بستم و موهامو چنگ زدم ... صدای دست و جیغ و سوت بلند شد ... چشمامو باز کردم ... همه بلند شده بودن و دست می زدن... مامان هم بلند شد ... من پشت به ورودی نشسته بودم... سرمو چرخوندم و با دیدن مونا و عرشیا کنار هم سست از جام بلند شدم ... هر چقدر سعی کرده بودم آروم باشم همش بی فایده بود...
خبری ازت نبود و
خیلی بی تاب تو بودم
اومدم سراغت اما
پر گریه شد وجودم
با اخم کمرنگی دستشو دور بازوی عرشیا حلقه کرده بود و کنارش آروم به طرف جایگاه قدم بر میداشت ... عرشیا اما با لبخند جذابی برای مهمونا سر تکون می داد ... خاله و چند تا از دخترای فامیل پدری مونا پشت سرشون می رفتن و کل می کشیدن ...
خیلی دلتنگ تو بودم
گل مهربون و نازم
نمی دونم چرا اینجام
romangram.com | @romangram_com