#پایان_تلخ_پارت_160
رفتم سمت ماشین ... من سمت راننده و مامان سمت شاگرد سوار شد ... زیر لب بسم الهی گفتم و ماشینو روشن کردم ... نفس عمیقی کشیدم و به طرف تالاری که عروسی توش برگزار می شد حرکت کردم ...
دستمو بردم سمت سیستم و روشنش کردم ... آهنگ تکنو مورد علاقم پخش شد ... لبخند زدم !! کار خودش بود ... همونطور که نگام به جاده بود دستمو بردم سمت جیب کت و جعبه مخمل رو بیرون کشیدم ... گرفتم سمت مامان و گفتم :
_این از طرف سروشه ...
بدون حرف جعبه رو ازم گرفت ... از گوشه چشم نگاش کردم !!! آروم بود ... جعبه رو توی کیفش گذاشت و به بیرون خیره شد ... تا رسیدن به تالار هیچ کدوم حرفی نزدیم و این صدای سیستم بود که سکوت ماشینو می شکست ... نزدیک ماشینای دیگه ماشینو پارک کردم و خاموشش کردم ... دیگه حسی برام نمونده بود ... مامان پیاده شد ... من هم !!
دزدگیر ماشینو زدم و رفتیم سمت ورودی ... نفس عمیقی کشیدم و پشت سر مامان وارد شدم ... صدای موزیک بلند و بلندتر شد ... عمو دانیال و خاله رو دیدم که با خوشرویی به مهمونا خوش آمد می گفتن ... نگاهمو توی سالن چرخوندم ... هنوز نیومده بودن ...
مهرداد رو دیدم که پشت یکی از میزا کنار یه دختر نشسته بود و حرف می زد ... با دیدن خنده های بلندش دستم مشت شد ... قطعا خیلی خوشحال بود ، ولی نه برای عروسی خواهرش ... برای باخت من ... نگاهمو ازش گرفتم و قدمامو با مامان هماهنگ کردم ... با رسیدن به عمو و خاله به زور لبخند زدم ... البته اونقدر کمرنگ بود که دیده نمی شد ... مامان با خاله روبوسی کرد و خاله گفت :
_خوش اومدی عزیزم ...
مامان از خاله جدا شد و گفت :
_ممنون ... تبریک می گم ...
و رو به عمو با لحن رسمی گفت :
_تبریک می گم ...
عمو لبخندی زد و گفت :
romangram.com | @romangram_com