#پایان_تلخ_پارت_157

سرمو پایین انداختم ... اخمام رفت تو هم !! شکی به حرفاش نداشتم اما سخت بود ... مگه چندبار عاشق شده بودم که بتونم این یکی رو هم فراموش کنم ؟! شوخی نبود ... از هجده سالگیم بهش احساس داشتم و تو رویاهام اونو مال خودم می دیدم ... اما اگه نمی رفتم ببینم مونا مال من نیست هر لحظه بهش فکر می کردم و باور نمی کردم دیگه مال من نیست ... و این هم به خودم ضرر می رسوند هم مونا ... و من ناخواسته خیانت می کردم ... به خودم ، به مونا ، به عرشیا که همسر مونا بود... فکر کردن به زن شوهر دار با اعتقادات من همخونی نداشت ...

دستاشو رو بازوهام گذاشت و محکم فشرد ... انرژی گرفتم !! نگاش کردم و لبخند زدم ... از لبخندم دلگرم شد... لبخند بزرگی لباشو پوشوند ... خوشحال گفت :

_داداش چلغوز خودمی ... برو ببینم می تونی مخ چند تا دخترو بزنی !!!

اونقدر منو می شناخت که از حالت نگام می فهمید درونم چه خبره ... براش یه نامه خونده شده بودم برعکس من که خیلی وقتا تو فهمیدن راز چشماش لنگ می زدم ... چون سروش خیلی تودار بود ... درسته با خودم و این قضیه کنار اومدم اما دیگه نمی تونستم به راحتی دلمو تقدیم دختر دیگه ای بکنم ... با این حال لبخندی زدم و سرمو تکون دادم ... دستاشو از بازوهام جدا کرد ... نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :

_خب دیگه ... تا دیر نشده برید ...

زل زدم توی چشماش گفتم :

_تو هم بیا ...

اخماش در هم شد و گفت :

_من بدون دعوت جایی نمیرم ... این هزار بار ... در ضمن خسته هم هستم !! تا رفت و برگشت شما منم یکم استراحت می کنم ...

قدرت مخالفت باهاشو نداشتم ... سرمو به نشونه باشه تکون دادم که دست کرد توی جیب شلوارش و یه جعبه مخمل قرمز بیرون کشید ... گرفت سمتم و با لبخند تلخی گفت :

_اینو از طرف من بده بهش ... درسته زن داداشم نشد اما خواهرم که هست ...

نفس عمیقی کشیدم و جعبه رو ازش گرفتم و توی جیب کت گذاشتم ... دستشو به کمرم زد و به طرف در راهنماییم کرد ... رفتیم سمت در ... درو باز کرد ... ایستادم !!! متعجب نگام کرد ، رفتم سمت کمد مخصوصم... چاقوی یادگاری سروشو برداشتم و توی جیب شلوار گذاشتم ... لبخندی به روم زد و چیزی نگفت... رفتم سمت میز ، گوشیمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون ... پشت سرم اومد ... مامان هم از اتاقش بیرون اومد ... با وجود اینکه سنی ازش گذشته بود اما هنوزم وقتی به خودش می رسید در نظرم زیباترین زن دنیا می شد ... مامان با ذوق و لبخند منو نگاه می کرد و سروش با لبخند مامانو ... رفت سمت مامان ... دستشو دور شونه مامان حلقه کرد و گونشو بوسید ... شیطون گفت :

_واسه کی این همه تیپ زدی زری خانوم ؟؟ ها ؟؟

romangram.com | @romangram_com