#پایان_تلخ_پارت_156
مستاصل نگاش کردم !!! دل این کارا رو نداشتم ... برای کی تیپ می زدم ؟؟ زن مردم ؟؟؟ چشماشو با آرامش باز و بسته کرد ... بی حرف شلوارو ازش گرفتم و از جام بلند شدم ... شلوارو پوشیدم ، از توی نایلون یه کمربند مشکی با سگک استیل در اورد ، خودشو نزدیکم کرد ... بدون حرف سرشو کمی خم کرد تا بتونه درست ببینه ، با آرامش کمربندو از بین پل های شلوار رد کرد ... ازم فاصله گرفت، از توی کاور یه بلوز در اورد و گرفت سمتم ... توی همون سکوت عذاب آور ازش گرفتم و پوشیدم ... پایین بلوزو توی شلوار فرو کردم و کمربندو بستم ... از توی نایلون یه جعبه برداشت ، در جعبه رو باز کرد و یه جفت دکمه سرآستین مشکی دراورد و زد سرآستینم ... جعبه رو گذاشت روی میز ...
جعبه ی دیگه ای از توی نایلون بیرون کشید و درشو باز کرد ... توش کراوات بود ... یه کراوات مشکی ساده براق... جعبه رو گذاشت روی میز و اومد سمتم ... سرمو خم کردم ، کراواتو دور گردنم انداخت ... مشغول گره زدنش بود که با اخم گفتم :
_این تیپ عاریه ای برای چیه ؟؟
تا کارش تموم نشد حرفی نزد ... وقتی کراواتو بست توی چشمام نگاه کرد ... با دیدن اخم من اونم اخم کرد ... دو تا دستاشو زد سر شونه هام و گفت :
_تو امیرحسینی ... داداش من ... داداش من کم نمیاره !!
نگامو ازش گرفتم ... چرا کم اورده بودم !!! ازم فاصله گرفت ... کت رو از توی کاور بیرون کشید و گرفت سمتم... بدون حرف ازش گرفتم و پوشیدم ... رفت سمت کمدم ... یه جفت جوراب سفید برداشت و اومد سمتم ... گرفت طرفم ، از دستش گرفتم ... نشستم روی صندلی ... جورابارو که پوشیدم از توی نایلون یه جعبه کفش بیرون کشید ... در جعبه رو باز کرد و یه جفت کفش ورنی مشکی جلوی پاهام گذاشت ... اون کفشای براق واکس خورده با کت و شلوار مشکی ای که پوشیده بودم ست قشنگی ساخته بود ... فقط بلوزش سفید بود ... کفشارو هم پوشیدم ...
ساعتمو از روی میز برداشت و گرفت سمتم ... ازش گرفتم و بستم دور مچم ... از جام بلند شدم ... از توی نایلون جعبه ی شیشه ای بیرون کشید ... خوشگل بود !! در جعبه رو باز کرد و شیشه ی ادکنلو بیرون کشید ... جعبه رو گذاشت روی میز و در ادکنلو برداشت ... چشمکی زد و گفت :
_دلبریت با این ادکلن تکمیل میشه ...
پوزخند زدم ... دل کیو ببرم ؟؟؟ نزدیکم شد ... بوی ادکلن مشاممو پر کرد ... بوش معرکه بود ... خودش به گردنم زد و دستمو گرفت بالا ... به مچ دستم هم زد ... بوش اتاقو پر کرد ... از اون ادکلن های خاص بود که حال آدمو دگرگون می کرد ... یه بوی تلخ و خنک ... ولی عجیب آدمو به خلسه می برد ... در ادکلن رو گذاشت و شیشه ش رو برگردوند روی میز ... کمی ازم فاصله گرفت ... براندازم کرد و با لبخند گفت :
_عرشیا سگ کیه پسر ... معرکه شدی !!!
پوزخند زدم ... باز نزدیکم شد و دستاشو رو شونه هام گذاشت ... با اخم زل زد تو چشمام و گفت :
_اگه از اعتقاداتت خبر نداشتم بهت حق می دادم اینطوری خودتو ببازی ... اما امیر تو به اون بالاسری خیلی اطمینان داری ... می دونی اگه نخواست مونا مال تو بشه پس حتما مال تو نیست ... باید بری ببینی ... این قدم آخره !! باید ببینی و باور کنی مونا دیگه نمی تونه مال تو باشه ...
romangram.com | @romangram_com