#پایان_تلخ_پارت_146
هلیا با خجالت لبخند زد و سرشو پایین انداخت ... مامان با ذوق دست هلیا رو گرفت و لبخندی با محبت نثارش کرد ... سروش همچنان بی توجه چایی می خورد ... سرمو پایین انداختم و خندیدم ... سروش همه چیزم بود... کسی که با بودنش خوشبختی رو حس می کردم ... هلیا دختر فوق العاده زیبایی بود ... چشمای درشت خاکستری ، بینی کوچیک و لبای متناسب با ابروهای قهوه ای کوتاه ... آرایش ساده ای کرده بود با لباسای شیک و مناسب ... فوق العاده بهم میومدن ... بازم اون لبخند مضحک اومد سراغم ...
سروش استکان چاییشو توی سینی گذاشت و با تعجب منو نگاه کرد ... صداشو بالا برد و گفت :
_اِ ؟!؟؟!
ابروهام پرید بالا و بدون حرف نگاش کردم ... مامان و هلیا هم متعجب به سروش چشم دوخته بودن که سروش گفت :
_تو که هنوز نشستی ...
متعجب تر گفتم :
_نباید بشینم ؟؟
_نه ...
مامان و هلیا خندیدن و من همچنان با تعجب به سروش نگاه می کردم که گفت :
_هنوز نشسته ... پاشو حاضر شو دیگه ...
با ابروهای بالا پریده نگاش کردم و گفتم :
_برا چی حاضر شم ؟؟
romangram.com | @romangram_com