#پایان_تلخ_پارت_145

_چه لفظ قلم ...

و نشست سرجاش ... هلیا با خوشرویی رو به من گفت :

_راحت باشید ...

و بعد کنار سروش نشست و بعد از اینکه مشتی توی بازوش کوبید چیزی در گوشش گفت ... ازشون فاصله گرفتم و رفتم سمت اتاقم ... لبخند زدم ... لبخندی از جنس روزای جدید زندگیم ... روزایی که بدون مونا سپری می شد ... لبخندی که حس های زیادی توش نهفته بود ... خوشحالی ... ذوق ... ناراحتی ... حسرت ... حسادت ...

در اتاقمو باز کردم و رفتم داخل ... بلوزمو با یه تی شرت قهوه ای و شلوارمو با یه گرمکن مشکی عوض کردم ... برسی به موهام کشیدم و تو آینه خودمو نگاه کردم ...

امیرحسین الان با امیرحسین قبلی کلی فرق کرده بود ... امیرحسین قبلی با اینکه جز خدا و مادرش هیچی نداشت... جز سروش هیچی نداشت ... اما دلخوشی داشت ... درسته مونا رو نداشت ... اما از دستشم نداده بود ... امیرحسین قبلی امید داشت ... ولی امیرحسین الان ... خدارو داشت ، مادرشو داشت ، سروشو داشت ... اما امید نداشت ... دیگه مونایی نداشت که به عشق اون صبحا بیدار بشه و با شنیدن صداش جون بگیره ...

دیگه مونایی نداشت تا بخاطرش با زندگی بجنگه ... دیگه مونایی نداشت که با عشقش بهش اعتماد به نفس بده ...

به چشمای خودم تو آینه خیره شدم ... خالیِ خالی بود ... خالی از هر حسی !!! امیرحسین قبل مونا رو داشت تا چشماش به عشق اون برق بزنه اما امیرحسین الان...؟؟!!! آهی کشیدم و رفتم سمت در درو باز کردم و رفتم بیرون... لبخندی هر چند ظاهری روی لبام نشوندم و در حالیکه به طرف هلیا و سروش می رفتم گفتم :

_خب ، خیلی خوش اومدین ...

سروش بی توجه چایی می خورد ... خندم گرفت ... اون نیازی به خوش آمد گویی نداشت !! اینجا خونه خودش بود ... هلیا با لبخند گفت :

_ممنون ... مزاحمتون شدیم ...

کنار سروش نشستم و گفتم :

_نزن این حرفا رو زن داداش ...

romangram.com | @romangram_com