#پایان_تلخ_پارت_143

همونطور که تو بهت بودم لبخند زدم و گفتم :

_ممنون ...

سروش دستشو دراز کرد سمتم و دست دیگشو پشت کمرم گذاشت ... منِ حواس پرت هم جورابامو که توی هم گلوله کرده بودم و توی دستم گرفته بودم بین دستای سروش گذاشتم که به سرعت جورابارو پرت کرد و خودشو کشید عقب ... دختر با دیدن حرکت سروش بلند زد زیر خنده ... مامان دستشو جلوی دهنش گرفت و خندید ... خودمم خندم گرفت ، پس کلمو خاروندم و گفتم :

_جونِ داداش حواسم نبود ...

قیافشو در هم کرد و گفت :

_گندت بزنن امیر ...

صدای خنده ما سه تا بلند تر شد ... سروش هم خندش گرفت و رو به دختر گفت :

_بفرما ... بعد می گم چلغوز چپ چپ نگاه می کنی ...

دختر باز چشم غره ای به سروش رفت و چیزی نگفت ، سروش خندید و رو به من گفت :

_بخشکی شانس ... اینم زن نشد واسه ما ... اینم تو جبهه توئه ...

همه خندیدیم و من به سلیقه سروش احسنت گفتم ... دختر با لبخند رو به سروش گفت :

_سروش جان به جای اینکه این همه پر چونگی کنی منو به امیر حسین معرفی می کردی ...

سروش ابروشو بالا انداخت و گفت :

romangram.com | @romangram_com