#پایان_تلخ_پارت_142


یهو محکم به کسی برخورد کردم ... سرمو پایین تر گرفتم و به شخصی که بهش خورده بودم نگاه کردم ... یه مرد میانسال بود ... با بدخلقی و صدای بلند گفت :

_حواست کجاست ؟؟ عاشقیا ...

حرفی نزدم و اون همونطور با غر غر ازم دور شد ... اینقدر مشخص بود عاشقم ؟؟ خندیدم ... تلخ !! چند قدم مونده به خونه رو طی کردم و دست کردم توی جیبم ... توجهم به ماشین سروش جلب شد، لبخند اومد رو لبام ... کلیدو انداختم تو درو بازش کردم ... داخل رفتم و پشت سرم درو بستم ... کنار حوض کفشا و جورابامو از پام در اوردم و شیر آبو باز کردم ... پامو گرفتم زیر شیر آب ... اگه مامان می دید کلی بهم غر میز ... آب خنک روی پاهای گرمم فرود می اومد و بعد می چکید توی حوض ...

شیر آبو بستم و در حالیکه کفشا و جورابامو با دستام گرفته بودم روی نوک پا رفتم سمت ایوون... از پله ها بالا رفتم و کفشامو انداختم کنار در ... درو باز کردم و رفتم داخل ...

درو پشت سرم بستم و خواستم به عادت جدیدم سلام کنم و به اتاقم پناه ببرم که دیدن دختری که کنار سروش نشسته بود متعجبم کرد ... گفتم :

_سلام ...

مامان که روبروی سروش و اون دختر نشسته بود با نگرانی نگام کرد و گفت :

_سلام پسرم خسته نباشی ...

سروش با خنده از جاش بلند شد ... دختر کنارش هم به تبعیت از سروش از جا بلند شد ... جلوتر رفتم که سروش گفت :

_سلام به داداش چلغوز خودم ...

دختر چشم غره ای به سروش رفت و بعد رو به من با لبخند گفت :

_سلام ... خسته نباشید امیرحسین جان ...


romangram.com | @romangram_com