#پایان_تلخ_پارت_141
با درموندگی نگاش کردم و گفتم :
_دیدی مامان ... دیدی همه چی تموم شد ؟؟ دیدی امیرت باخت ؟؟
مامان آب دهنشو با بغض قورت داد ... دستامو توی موهام فرو کردم و بلند تر گفتم :
_دِ چرا کاری کرد که عاشقش بشم و بعد جلو چشمام ازم بگیرتش ؟؟
مامان روشو ازم برگردوند و به طرف شیشه برگشت ... مشتی توی فرمون کوبیدم و داد زدم :
_چرا خــــدا ؟؟؟
صدای گریه ی مامان بلند شد ... سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم ... آروم گفتم :
_باختی امیرحسین ...
*
به عادت جدید این یه هفتم سرمو رو به آسمون گرفته بودم و همونطور که آروم قدم برمی داشتم زیر لب زمزمه می کردم :
_یه روزی عاشقت شدم ، بچه بودیم یادش بخیر ... هیچکی نفهمید حالمو ، حتی خودت یادش بخیر ... یادمه خونه شما یه شهر خیلی دوری بود ، سالی یه بار می دیدمت ...رفتنمونم سوری بود ... یادش بخیر روم نمیشد، توی چشات نگاه کنم ... همیشه آرزوم بوده اسم تو رو صدا کنم ... خجالتی بودم ولی تموم فکر من تو بود ... تا اون غریبه اومد و عشق منو ازم ربود ... ای یادگار کودکیم... ای آسمون سادگیم ... ای خاطرات اولین و آخرین دلدادگیم ... ای عشق اولی برام ... دعا کن از فکرت درآم...
آهی از ته دل کشیدم و بلند تر ادامه دادم :
_ای عشق اولی برام ... دعا کن از فکرت درآم ...
romangram.com | @romangram_com