#پایان_تلخ_پارت_140
نگاش کردم ... چشمای خاکستری و موهای مشکی ... ابروهای کشیده مشکی و لبای کوچک قرمز شاید می شد گفت حتی از مونا هم زیبا تر بود ولی برای من اهمیت نداشت ... موهاشو دم اسبی بسته بود و چتری هاشو کج توی صورتش ریخته بود ... یه تاپ حریر مشکی با شلوار لی سورمه ای ... کمی که دقت کردم متوجه شدم همون دختریه که همراه عرشیا اومده بود ... حالت صورتشون و رنگ چشماشون مثل هم بود ... اما به جرات می شد گفت عرشیا جذاب تره ...
کلافه شدم ... چرا امشب باید برتری عرشیا توی همه چیز بهم ثابت می شد ... صدای دختر منو از فکر بیرون کشید:
_من واقعا شرمندتونم ... خواهش می کنم همراه من بیاین لباستونو تمیز کنین ...
کلافه دستی توی موهام کشیدم و گفتم :
_مشکلی نداره ...
و به سرعت از کنارش رد شدم و رفتم سمت در ... درو باز کردم و بدون اینکه ببندم از پله ها سرازیر شدم پایین ... طول حیاطو دویدم و درو باز کردم ... از خونه زدم بیرون و رفتم سمت ماشین ... دزدگیرشو زدم و سوار شدم !! سیستم رو ، روشن کردم ... صداشو بالا بردم ... حالا می فهمیدم چرا سروش متال گوش می کرد اونم با صدای بلند ... چه وجه تشابه جالبی داشتیم و نمی دونستم ... هر دو با هیایوی اون آهنگ الکترونیک آروم می شدیم...
مشتی توی فرمون کوبیدم و رو به آسمون داد زدم :
_دِ آخه اگه نمی خواستی مال من باشه چرا کاری کردی عاشقش بشم ؟!
مشت دومو محکم تر کوبیدم و فریاد کشیدم :
_این عشق لعنتی چی بود که منو گرفتارش کردی ؟؟
دستامو روی فرمون گذاشتم و سرمو روی دستام گذاشتم... صدای بلند موزیک توی ماشین پخش بود اما هیچی نمی شنیدم ... توی اون صدای بلند سکوت عجیبی حس می کردم ... حس کردم در ماشین باز شد ... سرمو بلند کردم و به کنارم نگاه کردم ... مامان بود !! نشست توی ماشین و درو بست ... سیستمو کم کرد و گفت :
_راه بیفت ...
romangram.com | @romangram_com