#پایان_تلخ_پارت_139
_و اما سورپرایز اصلی امشب ...
نگاهشو چرخوند سمت منو مونا ... خیلی سعی کردم خونسرد باشم !! عرشیا با بی تفاوتی نگاهشو سر داد طرف ما ... عمو با لبخند رو به مونا گفت :
_دخترم ... بیا نزدیک !!
نگاهمو آروم برگردوندم سمت مونا ... با ترس نگام کرد ... با لبخند چشامو باز و بسته کردم ... دستمو از دستش بیرون کشیدم !! مونا آروم و با تردید از جاش بلند شد ... سرمو انداختم پایین تقریبا می تونستم حدس بزنم چه چیزی قراره پیش بیاد ... با قدمای کند رفت سمت پدرش... سرمو بلند کردم و نگاشون کردم ... نزدیک عمو که رسید ، عمو با لبخند دستشو دور کمر مونا حلقه کرد و گفت :
_می خوام همین جا نامزدی دخترمو با داماد آیندم اعلام کنم ...
مونا سریع نگاهشو چرخوند سمتم ... لبخند تلخی زدم !! اینجا خط پایان من بود ، امیر حسین باختی پسر ... مونا با ترس به پدرش نگاه کرد و عمو با افتخار اشاره ای به عرشیا کرد و گفت :
_داماد عزیزم ... عرشیا !!
سرمو پایین انداختم ... صدای دست و جیغ و شوت بلند شد ... چشمامو محکم بهم فشردم !! سرم تیر می کشید... صدای مهرداد باعث شد آروم چشمامو باز کنم :
_تو برعکس من تو انتخاب رفیق شانس اوردی ... اما دقیقا الان رسیدی به وقتی که من عشقمو با یکی دیگه دیدم ... نگاشون کن !! داره حلقه میندازه دستش ... نگاه کن ببین این صحنه ها برات آشنا نیست !؟
دلخور نگاش کردم و چیزی نگفتم ... شاید واقعا من مقصر بودم ... منی که نخواستم دل بیتا رو بشکنم و هیچ حرفی از اینکه حسی بهش ندارم نزدم و وقتی مهرداد پا پیش گذاشت من دخالتی نکردم ... می خواستم خودشو ثابت کنه ، به خودش ، به بیتا ... مهرداد باید برای بدست اوردن بیتا تلاش می کرد ... اما با یه بار نه شنیدن پا پس کشید و طولی نکشید که بیتا ازدواج کرد ...
نگاهمو چرخوندم سمت مونا ... همه چی تموم شده بود!!! می شناختمش ... حالش از گریه گذشته بود ... لبخند تلخی زدم ... کاش بتونه خوشبخش کنه ! عرشیا با ژست خاصی حلقه ای رو توی انگشت مونا فرو کرد ... صدای دست و جیغ و سوت اوج گرفت ...
صداها برام عذاب آور بود ... از جام بلند شدم ! نگاهم به مونا بود و عقب عقب می رفتم سمت در نگاهش چرخید روم ... با التماس نگام می کرد ... همونطور که عقب عقب می رفتم محکم خوردم به کسی ... سریع برگشتم پشت سرمو ببینم که مایع خنکی از گردن تا روی شکمم حس کردم و صدای مضطرب و شرمنده یه دختر :
_وای منو ببخشید ... اصلا حواسم نبود ...
romangram.com | @romangram_com