#پایان_تلخ_پارت_138
عمو دانیال وقتی متوجه عرشیا شد با خوشرویی به طرفش رفت ... عرشیا بی توجه به جمعیتی که سعی داشتن باهاش عکس بندازن با عمو دست داد و از بین مهمونا بیرون اومد و همراه عمو به اون سمت سالن رفت... تازه متوجه دختری شدم که همراهش اومده بود ، با راهنمایی مهرداد به طرف یکی از اتاقا رفت ... تازه به خودم اومدم ... قرار بود چه اتفاقی بیفته ؟؟
با دیدن عرشیا انگار سلولای خاکستریم بکار افتاده بودن... اخمام در هم شد ... مونا با عصبانیت از جاش بلند شد ... بلافاصله مچ دستشو گرفتم و گفتم :
_کجا میری ؟؟
کلافه برگشت سمتم و گفت :
_میرم از مامان بپرسم این اینجا چیکار می کنه ... من از اومدنش خبر نداشتم !!
یاد حرف عمو افتادم ... گفته بود سورپرایز داره برامون... سورپرایزش عرشیا بود ؟؟ نگاهمو توی سالن چرخوندم ... مهرداد با پوزخند نگام کرد و به طرف پدرش و عرشیا رفت که پشت یکی از میزها نشسته بودن ... اون طرف سالن خاله رو دیدم که با تعجب داشت به عرشیا نگاه می کرد ... به مونا نگاه کردم و گفتم :
_بشین ... بالاخره مشخص میشه ... انگار خاله هم نمی دونسته !!!
مونا با عصبانیت نشست ... ناخن دستشو می جوید و خیره به عرشیا و پدرش نگاه می کرد ... دستشو گرفتم و کشیدم پایین و با اخم گفتم :
_نجو ناخناتو ...
کلافه دستاشو روی میز گذاشت و حرفی نزد ... صدای عمو باعث شد سرمو بچرخونم طرفش :
_خب مهمونای عزیز ... خیلی خوش اومدین !! مهمون ویژه ی امشب همونطور که می بینید جناب پارسیان مدل محبوب و موفقمون هستن ...
نگام زوم عرشیا بود ... با ژست خاصی روی صندلی نشسته بود که چشم هر کسی رو خیره می کرد !! چطور مونا فقط منو می دید ؟؟ لبخندی به عمو زد و با صدای آروم تشکر کرد که چون فاصله داشتیم نشنیدم ... عمو با لبخند ادامه داد :
romangram.com | @romangram_com