#پایان_تلخ_پارت_137
_دیروز ...
لیوان شربت توی دستاشو به سمت دهنش برد و جرعه ای نوشید ... سرشو به نشونه فهمیدن تکون داد و گفت :
_خوبه ...
خم شد طرفم و آروم و با پوزخند گفت :
_از امشبت خوب استفاده کن ...
چشمکی زد و صاف ایستاد ... دستی به شونم زد و ازمون دور شد ... مونا با حرص رفتنشو تماشا کرد ... با اینکه از حرفش بوهای خوبی به مشامم نمی رسید اما رو به مونا با لبخند گفتم :
_خودتو ناراحَـ....
ادامه حرفم با دیدن عرشیا که وارد سالن شد تو دهنم ماسید ... مونا نگاهمو دنبال کرد و به عرشیا رسید ... آروم حرفمو کامل کردم :
_ناراحت نکن ...
مونا متعجب شد و زیر لب گفت :
_این اینجا چیکار می کنه !؟
به دقیقه نکشید که دورش پر از جمعیت شد ... عرشیا پسر قد بلند و چهارشونه ی ورزیده ای بود با چشمای خاکستری و موهای فوق العاده مشکی ... ابروهاش کشیده و مشکی بود و چشمای درشتشو محاصره کرده بود ... عرشیا فوق العاده جذاب بود خود من که پسر بودم براحتی نمی تونستم نگاهمو ازش بگیرم ... همین جذابیتش توجه مهمونا رو جلب می کرد بخصوص که توی اون کت و شلوار مشکی به طرز وحشتناکی خیره کننده شده بود ...
گذشته از اون عرشیا یه اسپانسر بود و قبل از اینکه سالن مد خودشو راه بندازه یه مدل بود طبیعی بود که مهمونا با دیدنش دورش جمع بشن ...
romangram.com | @romangram_com