#پایان_تلخ_پارت_136
عمو با لبخندی ازمون دور شد ... خاله دست مامانو گرفت و ازمون دور شد ... مونا هم با لبخند دست منو گرفت و گفت :
_بریم بشینیم ...
با لبخند سرمو به نشونه موافقت تکون دادم ... به طرف یکی از میزها رفتیم و نشستیم ... نسبت به بقیه دور تر بود و پشت ستون بود ... خونشون یه سالن خیلی بزرگ داشت که خوراک همچین مهمونیایی بود ... موسیقی پخش بود و اکثرا گروه گروه مشغول خوردن و حرف زدن بودن ... بعضیاشونو میشناختم ... فامیلای پدری مونا بودن ...
چند سالی میشد که ندیده بودمشون ، دقیقا بعد از فوت بابا ... با صدای مونا چشم از جمعیت گرفتم :
_کجا سیر می کنی پسر ؟؟
با لبخند نگاش کردم و چیزی نگفتم ... دو تا دستامو تو دستاش گرفت و گفت :
_چیزی می خوری برات بیارم ؟؟
سرمو به نشونه نه تکون دادم و با اخم گفتم :
_از جات جم نمی خوری ...
ریز خندید و چیزی نگفت ... صدای مهرداد توجهمو جلب کرد :
_اِ ... کی آزاد شدی امیر ؟؟
مونا با اخم نگاش کرد و خواست حرفی بزنی که پیش دستی کردم و سرمو چرخوندم سمتش ... با لبخند گفتم :
romangram.com | @romangram_com