#پایان_تلخ_پارت_135

دستاشو باز کرد تا بغلم کنه ... جلو تر رفتم و با محبت بغلش کردم ... با صدای عمو دانیال از خاله جدا شدم :

_خوش اومدین ...

برگشتم سمتش ... دستمو دراز کردم سمتش و گفتم :

_سلام ...

با لبخندی مصنوعی دستمو بین دستاش فشرد و گفت :

_سلام ...

و خیلی نامحسوس سریع دستشو پس کشید ... رو به مامان گفت :

_حالتون خوبه زهرا خانوم ؟؟؟

مامان با لبخند گفت :

_شکر خدا خوبم ... ممنون از دعوتتون ...

عمو با تواضع سرشو پایین انداخت و گفت :

_خواهش می کنم ، مزاحتمون نمیشم ... از خودتون پذیرایی کنید ...

مامان : ممنون ...

romangram.com | @romangram_com