#پایان_تلخ_پارت_134
بلند خندید ... صدای خنده هاش آرومم می کرد ... با لبخند به خندیدنش خیره شدم که گفت :
_خیلی لوسی ... خب راست می گم دیگه !!
آروم گفتم :
_پس با این حساب شما الان خانوم منی ... برو بار و بندیلتو جمع کن تا بریم ...
خنده ی تلخی کرد و گفت :
_دیگه بریم داخل ... الان حتما بابا داره دنبالم می گرده ...
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم ... رفتیم سمت در ، درو که باز کرد صدای موسیقی بلند شد ... هر دو رفتیم داخل!! مونا درو بست ... با دیدن خاله که با لبخند به سمتم می اومد قدمامو تند کردم و نزدیکش شدم ... وقتی بهم رسید با ذوق گفت :
_الهی خاله قربون قد و بالات بره ... چشمم کف پات
مونا نزدیکمون شد و با لبخند نگامون کرد ... مامان هم به سمتمون اومد ، با لبخند گفتم :
_خدا نکنه خاله ...
با بغض گفت :
_الهی فدات بشم ، بیا بغلم ... دلم برات تنگ شده بود
romangram.com | @romangram_com