#پایان_تلخ_پارت_133
_قربون تو دختر خوشگلم برم ...
_خدا نکنه خاله جونم ... بیاید تو
کنار رفت تا مامان بره داخل ، مامان داخل رفت و منو مونارو تنها گذاشت ... مونا درو تا نیمه بست و دوید سمتم ... رو به روم ایستاد و همونطور که بر اندازم می کرد با ذوق گفت :
_امیرم چقدر خوشتیپ شدی ... الهی مونا فدات شه !!
لبخندی زدم و آروم گفتم :
_خدا نکنه ...
فقط خدا می دونست چقدر دل تنگش بودم... با ل.ذ.ت نگاش کردم ... موهای قهوه ای بلندشو آزاد روی شونه هاش رها کرده بود و آرایش ملایمی کرده بود ... چشمای عسلیش بیشتر از همیشه خواستنی شده بود ... لباس شب دکلته ی بلندی به رنگ کرمی پوشیده بود که منو بی قرار تر می کرد ...
نگام سُر خورد رو چشماش ... چشماش می خندید ... با لبخند صورتمو می کاوید ... لبخندی به روش زدم دستشو توی دستم گرفتم ... با خنده گفتم :
_این بار دیگه بابات گردنمو می زنه ...
لبخند زد و آروم گفت :
_وقتی دو نفر عاشق هم باشن ، مال همن ... صیغه محرمیت هم نمی خواد چون ما قلبا به هم محرمیم ...
با خنده گفتم :
_اِ خانوم مجتهد فتوا هم صادر می کنی ؟!
romangram.com | @romangram_com